تبليغاتX
<-~~> *به نام خالق عشق و دوستی*<~~->

به نام خالق عشق و دوستی

عشق قماره!!!!! دل نداری بازی نکن............

HOMEPAGE

E-MAIL

                                   









                                       



الو ... الو... سلام

کسي اونجا نيست ؟؟؟؟؟

مگه اونجا خونه ي خدا نيست؟

پس چرا کسي جواب نميده؟

يهو يه صداي مهربون! ..مثل اينکه صداي يه فرشتس :  .بله با کي کار داري کوچولو؟

خدا هست؟ باهاش قرار داشتم.. قول داده امشب جوابمو بده.

بگو من ميشنوم .

کودک متعجب پرسيد: مگه تو خدايي ؟من با خدا کار دارم ...

فرشته: هر چي ميخواي به من بگو قول ميدم به خدا بگم .

صداي بغض آلودش آهسته گفت يعني خدام منو دوست نداره؟؟؟؟

فرشته ساکت بود .

بعد از مکثي نه چندان طولاني:نه خدا خيلي دوستت داره.مگه کسي ميتونه تو رو دوست نداشته باشه؟

بلور اشکي که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست وبر روي گونه اش غلطيد و

باهمان بغض گفت :اصلا اگه نگي خدا  باهام حرف بزنه گريه ميکنما...

بعد از چند لحظه هياهوي سکوت :

بگو زيبا بگو .هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگيني ميکند بگو.........

ديگر بغض امانش را بريده بود بلند بلند گريه کرد وگفت:خدا جون خداي مهربون،خداي قشنگم ميخواستم بهت

بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم تو رو خدا................

چرا ؟اين مخالف تقديره .چرا دوست نداري بزرگ بشي؟


آخه خدا من خيلي تو رو دوست دارم قد مامانم ،ده تا دوستت دارم .اگه بزرگ شم نکنه مثل بقيه فراموشت کنم؟


نکنه يادم بره که يه روزي بهت زنگ زدم ؟نکنه يادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟مثل بقيه که بزرگ شدن و حرف منو نمي فهمن.

مثل بقيه که بزرگن و فکر ميکنن من الکي ميگم با تو دوستم .

مگه ما باهم دوست نيستيم؟        پس چرا کسي حرفمو باور نميکنه ؟          خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت

سخته؟مگه اينطوري نمي شه باهات حرف زد...

خدا پس از تمام شدن گريه هاي کودک:

آدم ،محبوب ترين مخلوق من.. چه زود خاطراتش رو به ازاي بزرگ شدن فراموش ميکنه......


کاش همه مثل تو به جاي خواسته هاي عجيب من رو از خودم طلب ميکردند تا تمام دنيا در دستشان جا ميگرفت.

کاش همه مثل تو مرا براي خودم ونه براي خودخواهي شان ميخواستند .دنيا براي تو کوچک است .........

بيا تا براي هميشه کوچک بماني وهرگز بزرگ نشوي...

کودک کنار گوشي تلفن،درحالي که لبخندبرلب داشت در آغوش خدا به خواب فرو رفت...........

                                                                 


از این متن خیلی خوشم اومد و با اجازه صاحب وبلاگ ازش استفاده کردم اینم ادرسش می تونید از مطلبهای زیباش لذت ببرید

http://saba2020.mihanblog.com/Post-240.ASP

+ نوشته شده در سه شنبه 1387/05/01ساعت 6:55 PM توسط هدی |

کی میگه فقط آدمها معنی عشق رو می فهمن؟!

Who said only humans know what love is?

 

 

Yes, animals are more deluded because of their capacity of their physical body, but
occasionally some of them might be able show us the love that we have forgotten on
our 'busy road'. Just like this story.


this is real touching

بله، حیوانات بیشتر فریب می خورند، بخاطر توانایی فیزیکی بدنشان. اما گاه و بی گاه بعضی از آنها می توانند عشقی را که ما در خیابانهای شلوغمان فراموش کرده ایم به ما نشان دهند. مانند این داستان.

این واقعاً تأثیرگزاره

image001.jpg

Hey, wake up! wake up!

هی! پاشو! پاشو!

 

 

A dog was knocked down by a car and died on the middle of the road. Later, another dog is
seen beside the corpse of the dog, he tried to wake his friend up using his leg.

یک سگ با یک ماشین تصادف می کنه و وسط خیابون می میره. بعد از مدتی یک سگ دیگه کنار جسدش دیده میشه، اون سعی می کنه با پاش دوستش رو بیدار کنه.

image002.jpg

Let's move to the safer side of the road...i will move you to the safer side!

بیا به طرف امن جاده بریم.. من می برمت به طرف امن!

 

When his attempts to wake his friend failed, he tried to push his friend to the side of the
road. But the weight of his friend was proven too heavy for him.

وقتی تلاشش برای بیدار کردن دوستش به نتیجه نمیرسه، سعی می کنه اون رو به کنار جاده هل بده. اما وزن دوستش برای اون زیاده.

image003.jpg

Anyone help, tell me what to do.

کسی کمک می کنه، بگید باید چی کار کنم.

 

 

Though the traffic is busy and dangerous, he just will not go away from his friend. Just
stand beside his friend howling and crying.

با اینکه ترافیک سنگین و خطرناکه، اون از پیش دوستش نمیره. فقط همونجا کنارش وامیسته و زوزه می کشه و گریه می کنه.

image004.jpg

A lot of people saw this incident and feel very touched. How even a dog can show his loyalty and love to his friend.

افراد زیادی این رویداد رو دیدن و تحت تأثیر قرار گرفتن. چطور حتی یک سگ می تونه وفاداری و عشقش رو به دوستش نشون بده.

 

viu1199378880b.gif

+ نوشته شده در یکشنبه 1387/04/09ساعت 1:38 AM توسط هدی |



                             


الو ... الو... سلام

کسي اونجا نيست ؟؟؟؟؟

مگه اونجا خونه ي خدا نيست؟

پس چرا کسي جواب نميده؟

يهو يه صداي مهربون! ..مثل اينکه صداي يه فرشتس :  .بله با کي کار داري کوچولو؟

خدا هست؟ باهاش قرار داشتم.. قول داده امشب جوابمو بده.

بگو من ميشنوم .

کودک متعجب پرسيد: مگه تو خدايي ؟من با خدا کار دارم ...

فرشته: هر چي ميخواي به من بگو قول ميدم به خدا بگم .

صداي بغض آلودش آهسته گفت يعني خدام منو دوست نداره؟؟؟؟

فرشته ساکت بود .

بعد از مکثي نه چندان طولاني:نه خدا خيلي دوستت داره.مگه کسي ميتونه تو رو دوست نداشته باشه؟

بلور اشکي که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست وبر روي گونه اش غلطيد و

باهمان بغض گفت :اصلا اگه نگي خدا  باهام حرف بزنه گريه ميکنما...

بعد از چند لحظه هياهوي سکوت :

بگو زيبا بگو .هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگيني ميکند بگو.........

ديگر بغض امانش را بريده بود بلند بلند گريه کرد وگفت:خدا جون خداي مهربون،خداي قشنگم ميخواستم بهت

بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم تو رو خدا................

چرا ؟اين مخالف تقديره .چرا دوست نداري بزرگ بشي؟


آخه خدا من خيلي تو رو دوست دارم قد مامانم ،ده تا دوستت دارم .اگه بزرگ شم نکنه مثل بقيه فراموشت کنم؟


نکنه يادم بره که يه روزي بهت زنگ زدم ؟نکنه يادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟مثل بقيه که بزرگ شدن و حرف منو نمي فهمن.

مثل بقيه که بزرگن و فکر ميکنن من الکي ميگم با تو دوستم .

مگه ما باهم دوست نيستيم؟        پس چرا کسي حرفمو باور نميکنه ؟          خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت

سخته؟مگه اينطوري نمي شه باهات حرف زد...

خدا پس از تمام شدن گريه هاي کودک:

آدم ،محبوب ترين مخلوق من.. چه زود خاطراتش رو به ازاي بزرگ شدن فراموش ميکنه......


کاش همه مثل تو به جاي خواسته هاي عجيب من رو از خودم طلب ميکردند تا تمام دنيا در دستشان جا ميگرفت.

کاش همه مثل تو مرا براي خودم ونه براي خودخواهي شان ميخواستند .دنيا براي تو کوچک است .........

بيا تا براي هميشه کوچک بماني وهرگز بزرگ نشوي...

کودک کنار گوشي تلفن،درحالي که لبخندبرلب داشت در آغوش خدا به خواب فرو رفت...........

                                                                 


از این متن خیلی خوشم اومد و با اجازه صاحب وبلاگ ازش استفاده کردم اینم ادرسش می تونید از مطلبهای زیباش لذت ببرید

http://saba2020.mihanblog.com/Post-240.ASPX

+ نوشته شده در یکشنبه 1387/04/02ساعت 4:25 PM توسط هدی |

سلاااااااااام بچه ها

خوبیددددد؟

من اومدممممممممممممممم  بابت نظراتون ممنوننننننننننننننننننننننننن شرمنده از بچه هایی که نظر دادن و من نبودم جواب بدم 

 خوب می دونم خیلی وقته اپ نکرده بودم اونم به خاطره اینکه هم سرم شلوغ بود خلاصه کم اومدم

این یه متن قشنگ امیدوارم خوشتون بیاد یوهوووووووووووو

 

 

 

آموخته ام:        بیش از آن كه مرا بفهمند،دیگران را درك كنم. 

 آموخته ام:    كه مرد بزرگ به خود سخت میگیرد و مرد كوچك به دیگران.

 آموخته ام:   كه دانش خود را به دیگران آموزش دهم و دانش دیگران را بیاموزم بنا بر این علم خود را انفاق كرده ام و آنچه را نمی دانم آموخته ام.

 آموخته ام:   پیش از آنكه دوستم بدارند،دوست بدارم. 

 آموخته ام:   همیشه فردی خوش بین باقی بمانم، چرا كه زندگی و موهبت های آن را دوست میدارم.

 آموخته ام:   اگرچه از هرچیزی بهترینش را ندارم،ولی از هر چیز كه دارم بهترین استفاده را كنم.

 آموخته ام:    لبخند ارزان ترین راهی است كه میتوان با آن نگاه را وسعت بخشید.

آموخته ام:   آنچه امروز در دست دارم،ممكن است آرزوی فرداهایم باشد

 آموخته ام:   زندگیمثل یك نقاشی است،با این تفاوت كه در آن از پاك كن خبری نیست.

آموخته ام:    كه هیچ روزی از امروز با ارزش تر نیست.

آموخته ام:    زیاده گویی شاید مقدمه ناشنوایی باشد

 

+ نوشته شده در سه شنبه 1387/03/07ساعت 5:43 PM توسط هدی |

سلااااااااااام بچه ها خوبینننننننننن؟

               884414aeo26qlzts.gif        2myqmwg.jpg884414aeo26qlzts.gif

 ۲۲ اسفند سال ۱۳۶۶ ساعت ۱۰.۳۰ صبح به این دنیا پا گذاشتم و زندگیمو شروع کردم 15_5_17.gif

                                                                15_5_13.gif

                                           تولد تولد تولدم مبارک مبارک مبارک                                

                     \

با یه روز تاخیر اپ کردم سرم شلوغ بود..............6575.gif

شلوغ پلوغه همه جا بزن و بکوبه ..................

تولده اینم کیک تولدم بفرماییدددددددددددددددد

                                          

خیلی خیلی خوش اومدید

                                                      بزنید و بخونید و برقصیددد 

                                  36_22_31.gif                             36_13_18.gif

این عکس و یکی از دوستام برام فرستادن جا داره همین جا ازش یه دنیا تشکر کنم

منحرف نشیم برگردیم به بحث ............ احوالات شما خوبید خوش می گذره دماغتون چاقه؟

چه کارا می کنیدددددد با خونه تکونیووووووووووووووو دمه عید و خرید عید و اینا؟

خلاصه اومدم بگمممممممممممممممم اول از همه عیدتون مبارککککککککککککک

ایشالله تک تکتون سال خوبیو شروع کنیددددددددددددددد ایشالله هرجا هستید موفق باشی

(سر سفره هفت سین یاده منم باشیدااااااااااا)

                                               729356tog9emhror.gif

این اخرین اپ سال ۱۳۸۶ ایشاالله اگر زنده بودم اپ بعدیم سال دیگه استتتتتتتتتتتتتتت

به من سر بزنیداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

                                                 لبتون خندون دلتون شاد

اینم سفر هفت سیننننن برای بر و بچه هایی که عشق تو قلبشونه و دوستی در جزء جزء وجوشونه

                               سال ۱۳۸۷ بر همتون مبارک

                              عیدتون مبارک       

                    

+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/12/23ساعت 1:43 PM توسط هدی |


دو دوست با پای پیاده از جاده ای در بیابان عبور می كردند بین راه بر سر موضوعی اختلاف پیدا كردند و به مشاجره پرداختند

یكی از آنها از سر خشم، بر چهره دیگری سیلی زد دوستی كه سیلی خورده بود، سخت آزرده شد ولی بدون آن كه چیزی بگوید، روی شن های بیابان نوشت: «امروز بهترین دوست من، بر چهره ام سیلی زد»

آن دو كنار یكدیگر به راه خود ادامه دادند تا به یك آبادی رسیدند. تصمیم گرفتند قدری آنجا بمانند و كنار بركه آب استراحت كنند

 ناگهان شخصی كه سیلی خورده بود، لغزید و در بركه افتاد.

 نزدیك بود غرق شود كه دوستش به كمكش شتافت و او را نجات داد. بعد از آن كه از غرق شدن نجات یافت، بر روی صخره ای سنگی این جمله را حك كرد: «امروز بهترین دوستم جان مرا نجات داد»

دوستش با تعجب از او پرسید: بعد از آنكه من با سیلی تو را آزردم، تو آن جمله را روی شن های صحرا نوشتی ولی حالا این جمله را روی صخره حك می كنی؟

دیگری لبخندی زد و گفت: وقتی كسی ما را آزار می دهد، باید روی شن های صحرا بنویسیم تا بادهای بخشش، آن را پاك كنند

ولی وقتی كسی محبتی در حق ما می كند باید آن را روی سنگ حك كنیم تا هیچ بادی نتواند آن را از یاد ها ببرد.

 

شاید "پت و مت" نماینده  دو دوست فداکار مهربون باشند که البته هیچ وقت تا حالا از هم به هیچ دلیلی جدا نشدند مگه نه؟

                                        *******************************

 

امروز دستانم را مشت میکنم تا فاصله ای برای پر کردن میان انگشتانم باقی نماند...

 

عشق امروز یعنی داستان سودابه و سیاوش ، عشق عشق دیروز بود ،

 عشق شیرین و فرهاد ، عشق امروز معنا ندارد ،

 عشق برای من و تو ، دیگر رنگی ندارد ، رنگی جز بی رنگی وجود ندارد ،

 این رنگ که میبینی رنگ عشق و عاشقی نیست ، سوگند به چشم دلم ، که این رنگ جز رنگ هوس نیست ، چشم دل باز کن ،

 با چشم زلیخایی مبین ، تا توانی یوسف باش ، گر نشد ، زلیخایی مکن ،

 جانم ، چه بگویم ز دلم ، سوختی ، سوختی اما ، جفا نکردی ،

من امروز از من می نالم  که چرا دیروز ، آتش دل روشن بودو چشم دل ، خامش ،

 گرچه دل سوخت ، اما چشم دل ، به بهای ویرانیه دل روشن شد ،

 شکر ، شکر که این جامه به تن ، دگر دوختنی نیست...

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/10/13ساعت 7:7 PM توسط هدی |

 میدونم هممون مشکلات داریم هممون یه چیزایی تو زندگیمون داریم که بدمون میاد بهش فکر کنیم 

میدونم از خیلی ها دختر و پسر ضربه خوردیم    میدونم دوستیها کم رنگ شده و خیلی چیزهای دیگه 

نگید برو بابا دلت خوشه نه ولی شاید این متن نگاه دیگه باشه به زندگی  یه نگاه نو  خوندنش ضرر نداره

 

تا الان توجه کردین  که ما ادما چقدی عجیبیم اره همین من و تو  همین تویی که داری این متنو می خونی  این جوری نگام نکن بخون  

گاهی وقتا ما ادما  میشیم پر از انرژی  و  گاهی وقتا هم  غم میاد سراغمون  چرا؟

چرا نداره چون دنبال بهانه ایم  با یه اتفاق ساده می شیم پر انرژی و با یه اتفاق کوچولو غم میاد سراغمون اونقدر مسائلو بزرگ می کنیم که توش غرق می شیم  تا حالا این اتفاق برات افتاده

که بی خودی یهو دلت بگیره و بخوای گریه کنی یا اینقدر خوشحالی و شاد ؟؟؟؟؟؟/

دیدی عجیبیم؟

این طبیعت ما ادماس  هر اتفاقی که دورو برمون می افته  یه چیزی یادمون میده و می گذره

 با همه این گذشتنها یه تجربه به دست میاریم یه تجربه خوب یا یه تجربه بد  تا یه اتفاق  نیفتاده اونو باور نداریم

اره زندگیمون همین لحظه در حال گذره  خیلی زود ...

 و ما ادما تو همین لحظه ها ساخته میشیم  تنها این لحظه ها نیستن مکملشون روابطی که ما تو زندگی با هم  داریم  این روابط همون ساختن لحظه هاست

تو این روابط زود دلبسته هم میشیم و چقدر زود همدیگرو فراموش می کنیم حتی تو همین دنیای مجازی نه؟

یه روز عاشقیم یه روز فارغ............

اگر بخوایم لحظه هامون خو ب  زیبا و پر فایده باشه

باید همدیگرو دوست داشته باشیم  باید عسق بورزیم  باید این حسو تو وجودمون تقویت کنیم  اون وقته که اون لحظه های زود گذر زیبا تره اونوقته که هر وقت یه ذره برگردیم عقب اون لحظه ها برامون لذت بخشه

اونوقته که زندگیمون پر از خاطره است پر از ارزش ........

بیاین شاد باشیم  چون اگه یه ذره فکر کنیم  زندگی زیباست  لحظه هامون زیباست و قشنگ چون همین که همدیگرو داریم

همین که همدیگرو دوست داریم  حتی بی معرفتی نا مردی و خیلی چیزای زشت این دنیا هم قشنگ میشه فقط یاد بگیریم زیبا ببینیم و از زندگیمون تو هر لحظه ای شاد یا غمگین  لذت ببریم و بدونیم :

خدا بزرگترین نعمتش که همون زندگی باشه رو داده به ما 

پس باید خیلی بیشتر بهش عشق ورزید

زندگی وقتی قشنگه که ما قشنگ ببینیم همیشه  خوب بودن ، زیبایی، خودشو کنار بدیها و زشتیها نشون می ده 

پس زندگیو حسش کنیم

زندگی همونیه که اتفاق میوفته نه اون چیزی که ما میخوایم بشه پس به زندگی های سادمون قانع باشیم 

زندگی و دنیا با تمام مشکلات سرشار  از زیبایی

                                  فقط کافیه چشامونو باز کنیم 

                                                                         به همین سادگی..............

+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/09/28ساعت 2:57 PM توسط هدی |

استادی درشروع کلاس درس ، لیوانی پراز آب به دست گرفت. آن را بالا گرفت که همه ببینند.بعد از شاگردان پرسید: به نظر شما وزن این لیوان چقدر است ؟

 

شاگردان جواب دادند  50 گرم ، 100 گرم ، 150 گرم ........


استاد گفت : من هم بدون وزن کردن ، نمی دانم دقیقا" وزنش چقدراست . اما سوال من این است : اگر من این لیوان آب را چند دقیقه همین طور نگه دارم ، چه اتفاقی خواهد افتاد ؟


شاگردان گفتند : هیچ اتفاقی نمی افتد .


استاد پرسید :خوب ، اگر یک ساعت همین طور نگه دارم ، چه اتفاقی می افتد ؟


یکی از شاگردان گفت : دست تان کم کم درد میگیرد.


حق با توست . حالا اگر یک روز تمام آن را نگه دارم چه ؟


شاگرد دیگری جسارتا" گفت : دست تان بی حس می شود . عضلات به شدت تحت فشار قرار میگیرند و فلج می شوند . و مطمئنا" کارتان به بیمارستان خواهد کشید .......


و همه شاگردان خندیدند .

استاد گفت : خیلی خوب است . ولی آیا در این مدت وزن لیوان تغییرکرده است ؟


شاگردان جواب دادند : نه


پس چه چیز باعث درد و فشار روی عضلات می شود ؟ درعوض من چه باید بکنم ؟


شاگردان گیج شدند . یکی از آنها گفت : لیوان را زمین بگذارید.


استاد گفت : دقیقا" مشکلات زندگی هم مثل همین است .

 

اگر آنها را چند دقیقه در ذهن تان نگه دارید اشکالی ندارد . اگر مدت طولانی تری به آنها فکر کنید ، به درد خواهند آمد . اگر بیشتر از آن نگه شان دارید ، فلج تان می کنند و دیگر قادر به انجام کاری نخواهید بود.


فکرکردن به مشکلات زندگی مهم است . اما مهم تر آن است که درپایان هر روز و پیش از خواب ، آنها را زمین بگذارید. به این ترتیب تحت فشار قرار نمی گیرند .


هر روز صبح سرحال و قوی بیدار می شوید و قادر خواهید بود از عهده هرمسئله و چالشی که برایتان پیش می آید ، برآیید!

پس همین الان لیوان هاتون رو زمین بذارید..........

زندگی کن....

 

 

 

زندگی همینه...

 

 

بی‌اراده متولد می‌شویم بی‌اختیارزندگی می‌كنیم بدون اینكه بخواهیم می‌میریم داریم زندگی می كنیم و نمی‌تونیم در تولد و مرگ دخالتی داشته باشیم، اما بیایید آنطور كه دوست داریم دیگران را دوست داشته باشیم و کاری بکنیم تا وقتی كه برای همیشه می‌رویم خاطرمان در یادها و خاطره ها ماندگار شود

طعمش‌تلخ‌بود

.
تلخی‌اش‌را دوست‌نداشتیم.
نمی‌دانستیم‌كه‌ دواست.
دوای ‌تلخ‌ترین‌دردها . نمی‌دانستیم‌معجون‌است.
معجون انسان‌شدن، گمش‌كردیم.
شیطان‌از دستمان‌دزدید. بی‌طاقت‌شدیم‌و ناآرام.
دهانمان‌بوی‌شكایت‌گرفت‌و گلایه... ‌و
تازه‌فهمیدیم‌نام‌آن‌اكسیر مقدس،
نام‌آنچه‌از دستش‌دادیم، (( صبر)) بود !!

 

+ نوشته شده در یکشنبه 1386/09/04ساعت 4:34 PM توسط هدی |

 

*از خدا خواستم تا درد هایم را از من بگیرد

                                                 خدا گفت :نه ،  رها کردن کار توست تو باید از انها دست بکشی

*از خدا خواستم تا شکیباییم بخشد

  خدا گفت : نه ،   شکیبایی زاده رنج و سختی است شکیبایی بخشیدنی نیست به دست اوردنی است

*از خدا خواستم تا خوشی وسعادتم بخشد

              خدا گفت :نه ،من به تو نعمت و برکت دادم حال با تو است که سعادت را فرا چنگ اوری

*از خدا خواستم تا از رنج هایم بکاهد

              خدا گفت :نه  ، رنج و سختی تو را از دنیا دور ودورتر و به من نزدیک و نزدیکتر می کند

*از خدا خواستم تا روحم را تعالی بخشد                                                              

            خدا گفت:نه،  بایسته ان است که تو خود سر براوری وببالی اما من تو را هرس خواهم کرد تا سود مند و پرثمر گردی

من هرچیزی را که به گمانم در زندگی لذت می افریند از خداوند خواستم و باز گفت: نه،

من به تو زندگی خواهم داد تا تو خود از هرچیزی که لذتی به کف اری

*از خدا خواستم یاری ام دهد تا دیگران را دوست بدارم همانگونه که انها مرا دوست می دارند

و خدا گفت:اه سرانجام چیزی خواستی تا من اجابت کنم..................

                                              *****************

سلام،

تو زندگیمون خیلی چیزها از خداوند می خواهیم در مقابل اون چیزهای اندکی که خداوند از ما می خواهد کوتاهی می کنیم

خیلی از این چیزهارو داریم و قدرشونو نمیدونیم که همشون جزء رحمتهای الهی است که به ما شده دوستهای خوب، مادر و پدر، شغل مناسب ،ایمانمون اعتقاداتمون، همین که زنده ایم، نفس می کشیم و خیلی چیزهای دیگه که هرکدوممون داریم  جای شکر داره  فقط کافیه که یه ذره دورو برمونو ببینیم

   خیلی چیزاهای دیگه میخواهیم که بنا به مصلحتمون و دانایی خود اون بالاییه امکان پذیر نیست و حکمت الهیه

خدایا شکرت بخاطر تمام چیزهایی که داریم و اونهارو حس نمی کنیم

           خدایا شکرت برای تمام نعمت های بی کرانت

                 خدای شکرت برای اینکه  لطفهای زیادت که به ما داری و ما غافلیم

                     خدایا ما رو ببخش از اینکه قدر نمیدونیم

وقتی خدا بهت میگه باشه چیزی رو که میخواهی بهت می ده

             وقتی بهت میگه صبر کن  چیزه بهتری بهت میده

                   وقتی بهت میگه نه داره برات بهترینو اماده میکنه

                           پس بیاین از عمق وجودمون خالقمونو شکر گذار باشیم ...........

 

+ نوشته شده در سه شنبه 1386/08/22ساعت 12:23 PM توسط هدی |

شعله های آتش عشق:

روزی پیر معرفتی،یکی از شاگردانش را دید که زانوی غم بغل گرفته و گوشه ای غمگین نشسته است.

نزد او رفت و جویای حالش شد.شاگرد لب به سخن گشود و از بی وفایی یار صحبت کرد و اینکه دختر مورد علاقه اش به او جواب منفی داده و پیشنهاد ازدواج دیگری را پذیرفته است.شاگرد گفت که سالهای متمادی عشق دختر را در قلب خود حفظ کرده بود و با رفتن دختر به خانه ی مرد دیگر او احساس می کند باید برای همیشه با عشقش خداحافظی کند...
استاد پیر با تبسم گفت : اما عشق تو به دخترک چه ربطی به او دارد ؟
شاگرد با حیرت گفت : ولی اگر او نبود این عشق و شور و هیجان هم در وجود من نبود؟
استاد پیر با لبخند گفت : چه کسی چنین گفته است. تو اهل دل و عشق ورزیدن هستی و به همین دلیل آتش عشق و شوریدگی دل تو را هدف قرار داده است. این ربطی به دخترک ندارد. هرکس دیگر هم جای دختر بود، تو این آتش عشق را به سمت او می فرستادی. بگذار دخترک برود! این عشق را به سوی دختر دیگری بفرست.
مهم این است که شعله این عشق را در دلت خاموش نکنی.معشوق فرقی نمی کند چه کسی باشد!دخترک اگر رفت،با رفتنش پیغام دادکه لیاقت این آتش ارزشمند را ندارد.
چه بهتر! بگذار تا صاحب واقعی این شور هیجان فرصت جلوه گری و ظهور پیدا کند!به همین سادگی
!!!

                                                         ************

روزی مرد جوانی وسط شهری ایستاده بود و ادعا می كرد كه زیباترین قلب را در تمام آن منطقه دارد. جمعیت زیادی جمع شدند. قلب او كاملاً سالم بود و هیچ خدشه ای بر آن وارد نشده بود. پس همه تصدیق كردند كه قلب او به راستی زیباترین قلبی است كه تاكنون دیده اند.
مرد جوان، در كمال افتخار، با صدایی بلندتر به تعریف از قلب خود پرداخت.
 ناگهان پیرمردی جلو جمعیت آمد و گفت:اما قلب تو به زیبایی قلب من نیست؟
مرد جوان و بقیه جمعیت به قلب پیرمرد نگاه كردند. قلب او با قدرت تمام می تپید، اما پر از زخم بود. قسمتهایی از قلب او برداشته شده و تكه هایی جایگزین آنها شده بود؛ اما آنها به درستی جاهای خالی را پر نكرده بودند و گوشه هایی دندانه دندانه در قلب او دیده می شد
.
در بعضی نقاط شیارهای عمیقی وجودداشت كه هیچ تكه ای آنها را پر نكرده بود. مردم با نگاهی خیره به او می نگریستند و با خود فكر می كردند كه این پیرمرد چطور ادعا می كند كه قلب زیباتری دارد
.
مرد جوان به قلب پیرمرد اشاره كرد و خندید و گفت:?تو حتماً شوخی می كنی....قلبت را با قلب من مقایسه كن. قلب تو، تنها مشتی زخم و خراش و بریدگی است.؟

پیرمرد گفت:?درست است، قلب تو سالم به نظر می رسد، اما من هرگز قلبم را با قلب تو عوض نمی كنم. می دانی، هر زخمی نشانگر انسانی است كه من عشقم را به او داده ام؛ من بخشی از قلبم را جدا كرده ام و به او بخشیده ام. گاهی او هم بخشی از قلب خود را به من داده است كه به جای آن تكه بخشیده شده قرار داده ام. اما چون این دو عین هم نبوده اند، گوشه هایی دندانه دندانه در قلبم دارم كه برایم عزیزند، چرا كه یادآور عشق میان دو انسان هستند. بعضی وقتها بخشی از قلبم را به كسانی بخشیده ام. اما آنها چیزی از قلب خود به من نداده اند
.
اینها همین شیارهای عمیق هستند. گرچه دردآورند، اما یادآور عشقی هستند كه داشته ام. امیدوارم كه آنها هم روزی بازگردند و این شیارها عمیق را با قطعه ای كه من در انتظارش بوده ام، پر كنند. پس حالا می بینی كه زیبایی واقعی چیست؟ مرد جوان بی هیچ سخنی ایستاد.
 در حالی كه اشك از گونه هایش سرازیر می شد به سمت پیرمرد رفت. از قلب جوان و سالم خود قطعه ای بیرون آورد و با دستهای لرزان به پیرمرد تقدیم كرد. پیرمرد آن را گرفت و در قلبش جای داد و بخشی از قلب پیر و زخمی خود را به جای قلب مرد جوان گذاشت.
مرد جوان به قلبش نگاه كرد؛ دیگر سالم نبود، اما از همیشه زیباتر بود. زیرا كه عشق، از قلب پیرمرد به قلب او نفوذ كرده بود................   
                                                         
                                                      تقدیم به تمام قلبهای زیبا
                              
                                                                      

+ نوشته شده در یکشنبه 1386/08/13ساعت 1:18 PM توسط هدی |