تبليغاتX
به نام خالق عشق و دوستی


به نام خالق عشق و دوستی

عشق قماره....!!!!! دل نداری بازی نکن...

یار زندگی




ستاره ها نمی میرند حتی اگه تیره ترین شب ها از را برسه . حتی اگه تو خواب باشی و اونهارو نبینی . حتی اگه فرسنگ ها از اونها فاصله داشته باشی . ستاره ها همیشه زنده اند چه روز چه شب .

 در این هوای سحرگاهی دلم هوای تورو کرده  یه دوست که بشه با اون حرف زد  تو چشماش نگاه کرد  یه دوست که بتونه چشم های منو باز کنه  . احساس منو لمس کنه و نگاه منو به هر چیزی که می بینم بالا و بالاتر ببره

کجایی بچه محل!من هنوز به دنبال توام.هیچ مانعی منو ناامید نکرده.هیچ جادویی برام دور نبوده،هیچ صخره ای برام بزرگ نشده.هیچ دردی در این مسیر،برام بی درمون نبوده.من به دنبال توام کسی که معرفت رو چشیده و شهد عشق رو سر کشیده.اون هایی که تنهایی رو دیدن خوب می دونن من چی می گم.دراین هیاهوی روزمرگی!

صبح تا شب دویدن،وشب تا صبح آرمیدن،در این روز های تب آلود زندگی
به دنبال یه لقمه نان ،هی عرق ریختن.بپا رفیق فراموش نکنی.بپا از یاد نبری.این لحظه ها کم ات نکنند،
تا روزی روزگاری زیر این گنبد کبود،تو بحر قصه یکی بود یکی نبود،گم بشی.یادت باشه یکی هست که ستاره توست
یکی که می تونه لحظه های تو رو پر کنه.سرشار از بودنت کنه.یکی که بشه چشم، تو گوش.یکی که بتونی باهاش یه قل دو قل بازی کنی.جر نزنه.کم نیاره.تا آخر بازی باهات همدمه!یکی که تو رو وصل کنه به اصلت.یکی که وقتی نباشه دلت هری بریزه

شاید بگی ای بابا این بچه محل ما چه دل خوشی داره.کو یار؟تو این زمونه بدو جوون تا از قافله عقب نمونی! از صبح تا شب کار کار،کلاغه خبرداردار!کی به فکر یاره؟یار سیری چند؟!همه فکر و خیالم
گذرونه زندگیه!همه آرزوم یه نمه بی خیالیه!اما کو مجال؟
انگاری تب مرداد یا سرمای دی گرفتت.بپر تو آب یخ کنی یا بشین كنار بخاری یخ نزنی جونم!منم بهت می گم رفیق،زیراین گنبد کبود،اگه فقط یکی بود،
یکی دیگه نبود این قصه پیش نمی رفت.این آدما جوونه نمی زدند،گل نمی کردند،هر دردی کنار یار،
شیرینه،تحملش آسون تره.غم آدم،غم تنهاییه!بی همدلی و بی همزبونیه
خودت رو قابل بدون تا بهت پیشکش کنند. تا وقتی به بیکاری می گی دمت گرم!تا وقتی قیافت این جوری رفته تو هم،فکر نکن گشایشی از راه می رسه!گشایش واسه اونایی تو راهه که، می گن یا علی
تو جزو کدومشی.؟

یا به خودت راست بگو یا روزگار بهت می گه که راست کدومه!تا وقتی بی تحرک مثه یه مترسک وسط مزرعه زندگیت وایسی،حتی یه گنجشک رو شونه هات نمی شینه!خودت رو تکون
بده.

این رسم برنده شدن نیست.این ختم بازیه!

برو به سمت شاد زیستن،رها شدن،شادی یه انتخابه رفیق.یه مدال نیست که کسی اونو رو تخت سینه ات سنجاق کنه!غم یه توهمه
هر اتفاقی توی هستی،با نگاه تو معنی می شه. وقتی عزیزت پر می کشه،وقتی از کسی که انتظار نداشتی زخم میخوری.وقتی بهت تهمت می زنن.وقتی بهت خیانت می کنن یه حالتی بهت دست می ده که اسمشو میذاری غم.اما به مرور زمان،زمونه یادت میده یه جوری با اون حادثه کنار بیایی.پس غم،یه واکنشه نسبت به خواهشی که برآورده نشده.اون چیزهایی که ما می بینیم همه واقعیت نیست.ما همیشه نسبت به بخش هایی ازهستی نادانیم

عظمت این دنیارو ببن

حالا تو که اخم کردی!تو که توی خودت فرورفتی.

تو فقط دچار افت انرژی هستی.یکی از راه های جذب انرژی داشتن یارو رفیقی شفیقه،تا در کنار هم احساس بهتری نسبت به هر حادثه ای داشته باشین.ما نیاز داریم کسی رو دوست بداریم و کسی هم ما رو دوست بداره.این نیاز حیاتیه
اگه تنهایی تو رو دچار افت انرژی کرده،نگو که می ترسم دنبال یاری بگردم تا با هم همراه بشیم.

نگو تا خونه و ماشین نداشته باشم،مجبورم تنها بمونم،

اول بخواه ومشتاق باش. بعد بجو و به کاینات بسپار.ستاره ها،به من و تو پیغوم میدن که هرکسی به دنبال جفت خودش می پره،تا در کنار هم آروم بگیرن.ستاره ها توی آسمون کنار هم می درخشن و هیچ کدوم جای دیگری رو تنگ نکرده.بیا من وتوهردونگاه تازه بشیم
واسه رها شدن هی ساده بشیم.وصل کن خودتو به این همه ستاره که بهت زل زدن.اگه کوله بارت سنگینه
اگه خیلی تنهایی وهمدمی نداری.اگه بیماری و دستت خالی!اگه بیکاری و در به در دنبال کار،یادت باشه حتی در تیره ترین شب ها،دراوج تاریکی وظلمت،همیشه ستاره ای هست که چشمش به توست.اون ستاره
یه پیغومه،یه خبر خوش واسه اونایی که به دنبال نورند
ستاره ها هرگز نمی میرند،حتی اگه تو خواب باشی و اونا رو نبینی

هممون به یار خوب نیاز داریم این جزء نیازهای بشره

بچه ها این یه متن خیلی قشنگ و پر انرپی بود من اینو از یه جایی که یادم نیست کپی کردم که شما هم بخونید و تاثیری در حال هممون داشته باشه!
نویسنده: هدی ׀ تاریخ: چهارشنبه 1389/09/17 ׀ موضوع: زندگی ׀ لینک این پست ׀

مشکلات زندگی ...




ahangar.jpg

 

 

 

اینل واترمن داستان آهنگری را می گوید که پس از گذراندن جوانی پر شر و شور تصمیم گرفت روحش را وقف خدا کند سالها با علاقه کار کرد به دیگران نیکی کرد اما با تمام پرهیزگاری در زندگیش چیزی درست به نظر نمی آمد حتی مشکلاتش به شدت بیشتر می شدند.

یک روز عصر دوستی که به دیدنش آمده بود و از وضعیت دشوارش مطلع شد گفت واقعا عجیب است
درست بعد از اینکه تصمیم گرفتی مردی باخدا شوی زندگیت بدتر شده نمی خواهم ایمانت را ضعیف کنم اما با وجود تمام تلاشهایت در مسیر روحانی هیچ چیز بهتر نشده !

آهنگر بلافاصله پاسخ نداد او هم بارها همین فکر را کرده بود و نمی فهمید چه بر زندگیش آمده است .

اما نمی خواست دوستش را بدون پاسخ بگذارد روزها به این موضوع فکر کرد تا بالاخره جوابش را یافت

بعدها که دوستش به دیدنش آمده بود گفت :

در این کارگاه فولاد خام برایم می آورند و باید از آن شمشیر بسازم می دانی چطور این کار را می کنم ؟

اول تکه ای از فولاد را به اندازه جهنم حرارت می دهم تا سرخ شود بعد با بیرحمی سنگینترین پتک را بر می دارم و پشت سرهم بر آن ضربه می زنم تا اینکه فولاد شکلی را بگیرد که می خواهم

بعد آن را در ظرف آب سرد فرو می کنم تا جاییکه تمام این کارگاه را بخار آب فرا می گیرد فولاد به خاطر این تغییر ناگهانی دما ناله می کند و رنج می برد باید این کار را آنقدر تکرار کنم تا به شمشیر مورد نظرم

دست پیدا  می کنم یک بار کافی نیست !

"آهنگر مدتی سکوت کرد سپس ادامه داد :  " گاهی فولادی که به دستم می رسد این عملیات را تاب

نمی آورد حرارت پتک سنگین و آ ب سرد تمامش را ترک می اندازد می دانم که از این فولاد هرگز شمشیر مناسبی در نخواهد آمد "

آنگاه مکثی کرد و ادامه داد : 

" می دانم که خدا دارد مرا در آتش رنج فرو می برد ضربات پتکی را که بر زندگی من وارد کرده پذیرفته ام و گاهی به شدت احساس سرما می کنم انگار فولادی باشم که از آبدیده شدن رنج می برد .


اما تنها چیزی که می خواهم این است :

" خدای من از کارت دست نکش تا شکلی را که تو می خواهی به خود گیرم با هر روشی که می پسندی ادامه بده هر مدت که لازم است ادامه بده اما هرگز مرا به کوه فولادهای بیفایده پرتاب نکن

از متن های ارسالی مهدیسس ...!!


نویسنده: هدی ׀ تاریخ: چهارشنبه 1389/03/05 ׀ موضوع: خدا ׀ لینک این پست ׀

اینم یه نوعشه ......



یک داستان واقعی از عشق یک مارمولک خانه‌های ژاپن با دیوار‌هایی ساخته شده است که دارای فضای خالی هستند و آن را با چوب می‌پوشانند.

در یکی از شهر‌های ژاپن، مردی دیوار خانه‌اش را برای نو سازی خراب می‌کرد که مارمولکی دید.


میخ از قسمت بیرونی دیوار به پایین کوبیده شده و به اصطلاح مارمولک را میخکوب کرده بود. مرد چشم بادامی، دلش سوخت و کنجکاو شد.

وقتی موقعیت میخ را با دقت بررسی کرد حیرتزده شد و فهمید این میخ 10 سال پیش هنگام ساخت خانه به دیوار کوبیده شده اما در این مدت طولانی چه اتفاقی افتاده است؟

چگونه مارمولک در این 10 سال و در چنین موقعیتی زنده مانده؛ آن هم در یک فضای تاریک و بدون حرکت؟ چنین چیزی امکان ندارد و غیر قابل تصور است!


شهروند ژاپنی متحیر این صحنه، دست از کار کشید و به تماشای مارمولک نشست.

این جانور در 10 سال گذشته چه کار می‌کرده؟ چگونه و چی می‌خورده؟

محو نگاه به جانور اسرارآمیز شده بود که سر و کله مارمولک دیگری پیدا شد.

این مارمولک، تکه غذایی به دهان گرفته و برای جفتش برده بود.


مرد ژاپنی، ناخواسته انگشت به لب گذاشت و به خود گفت: 10 سال مراقبت بی‌منت؛ چه عشق قشنگ و بی‌کلکی. چطور موجودی به این کوچکی می‌تواند عشقی به این بزرگی داشته باشد

اما خیلی وقت‌ها ما انسان‌ها از هم گریزانیم؟

            

متن ارسالی توسط محمد تیموری




نویسنده: هدی ׀ تاریخ: سه شنبه 1389/02/21 ׀ موضوع: عشق ׀ لینک این پست ׀

درد و دل

 

     

              


گفتم: خدای من، دقایقی بود در زندگانیم که هوس می کردم سر سنگینم را که پر از دغدغه دیروز بود و هراس فردا بر شانه های صبورت بگذارم، آرام برایت بگویم و بگریم، در آن لحظات شانه های تو کجا بود؟

گفت: عزیز تر از هر چه هست، تو نه تنها در آن لحظات دلتنگی که در تمام لحظات بودنت بر من تکیه کرده بودی، من آنی خود را از تو دریغ نکرده ام که تو اینگونه هستی. من همچون عاشقی که به معشوق خویش می نگرد، با شوق تمام لحظات بودنت را به نظاره ات نشسته بودم.

گفتم: پس چرا راضی شدی من برای آن همه دلتنگی، اینگونه زار بگریم؟

گفت: عزیزتر از هر چه هست، اشک تنها قطره ای است که قبل از آنکه فرود آید عروج می کند، اشکهایت به من رسید و من یکی یکی بر زنگارهای روحت ریختم تا باز هم از جنس نور باشی و از حوالی آسمان، چرا که تنها اینگونه می شود تا همیشه شاد بود.

گفتم: آخر آن چه سنگ بزرگی بود که بر سر راهم گذاشته بودی؟

گفت: بارها صدایت کردم، آرام گفتم از این راه نرو که به جایی نمی رسی، تو هرگز گوش نکردی و آن سنگ بزرگ فریاد بلند من بود که عزیزتر از هر چه هست، از این راه نرو که به ناکجا آباد هم نخواهی رسید.

-گفتم: پس چرا آن همه درد در دلم انباشتی؟

گفت: روزیت دادم تا صدایم کنی، چیزی نگفتی، پناهت دادم تا صدایم کنی، چیزی نگفتی، بارها گل برایت فرستادم، کلامی نگفتی، می خواستم برایم بگویی آخر تو بنده من بودی چاره ای نبود جز نزول درد که تو تنها اینگونه شد که صدایم کردی.

-گفتم: پس چرا همان بار اول که صدایت کردم درد را از دلم نراندی؟

گفت: اول بار که گفتی "خدا" آنچنان به شوق آمدم که حیفم آمد بار دگر خدای تو را نشنوم، تو باز گفتی خدا و من مشتاق تر برای شنیدن خدایی دیگر، من اگر می دانستم تو بعد از علاج درد هم بر خدا گفتن اصرار می کنی همان بار اول شفایت می دادم.

گفتم: مهربانترین خدا ! دوست دارمت ...

گفت: عزیز تر از هر چه هست من دوست تر دارمت ...

                                                                              

         

                                                                               ( متنن ارسال شده توسط مهدیس دیفونه:ی)




نویسنده: هدی ׀ تاریخ: سه شنبه 1388/08/05 ׀ موضوع: خدا ׀ لینک این پست ׀

دنیای کودکی ها .....!


اولش همه شکل هم هستیم کوچولو وکچل !!!

                                      حتی صداهامون هم شبیه به همدیگه است

با اولین گریه بازی شروع میشه                                    هی بزرگ میشیم بزرگ وبزرگتر 

اونقدر بزرگ که یادمون میره یه روز کوچولو بودیممممممممممم

دیگه هیچ چیزیمون شبیه هم نیست                  حتی صداهامون

                                         گاهی با هم می خندیم گاهی به هم  اینجا دیگه بازی به نیمه رسیده

واسه بردن بازی روی نیمه دوم نمیشه خیلی حساب باز کرد

                                           گاهی باید برای بردن بازی  بین دونیمه دوباره متولد شد......!


                         

 

کاش کودک بودم تا بززگترین شیطنتم نقاشی روی دیوار بود p-:

ای کاش کودک بودم تا از ته دل می خندیدم نه اینکه مجبور باشم همواره تبسمی تلخ بر لب داشته باشم

ای کاش کودک بودم تا در اوج ناراحتی ودرد با یک بوسه همه چیز را فراموش کنمممم

ای کاش کودک بودم دنیایم پر از سادگی بود به دور از  دورویی های دنیای بزرگی

ای کاش کودک بودم تا دوستی هایممم قشنگ بود

ای کاش کودک بودم تا نگاه سخت و سرد و پر کینه  به رویم نبوددد

ای کاش کودک بودمم ساده پاک مهربان

ای کاش کودک بودم........


                    

نویسنده: هدی ׀ تاریخ: شنبه 1388/06/21 ׀ موضوع: زندگی ׀ لینک این پست ׀

زندگی و قهوه ..............!!!!

چند دوست دوران دانشجویی که پس از فارغ التحصیلی هر یک شغل های مختلفی داشتند و در کار و زندگی خود نیز موفق بودند، پس از مدت ها با هم به دانشگاه سابقشان رفتند تا با استادشان دیداری تازه کنند.

آنها مشغول صحبت شده بودند و طبق معمول بیشتر حرف هایشان هم شکایت از زندگی بود. استادشان در حین صحبت آنها قهوه آماده می کرد. او قهوه جوش را روی میز گذاشت و از دانشجوها خواست تا برای خود قهوه بریزند. روی میز لیوان های متفاوتی قرار داشت؛ شیشه ای، پلاستیکی، چینی، بلور و لیوان های دیگر.

وقتی همه دانشجوها قهوه هایشان را ریخته بودند و هر یک لیوانی در دست داشت، استاد مثل همیشه آرام و با مهربانی گفت: بچه ها، ببینید، همه شما لیوان های ظریف و زیبا را انتخاب کردید و الان فقط لیوان های بدشکل و ارزان قیمت روی میز مانده اند. دانشجوها که از حرف های استاد شگفت زده شده بودند، ساکت بودند و استاد حرف هایش را به این ترتیب ادامه داد:

در حقیقت، چیزی که شما واقعا می خواستید قهوه بود و نه لیوان. اما لیوان های زیبا را انتخاب کردید و در عین حال نگاهتان به لیوان های دیگران هم بود.

زندگی هم مانند قهوه است و شغل، حقوق و جایگاه اجتماعی ظرف آن است. این ظرف ها زندگی را تزیین می کنند اما کیفیت آن را تغییر نخواهند داد.

البته لیوان های متفاوت در علاقه شما به نوشیدن قهوه تاثیر خواهند گذاشت، اما اگر بیشتر توجه تان به لیوان باشد و چیزهای با ارزشی مانند کیفیت قهوه را فراموش کنید و از بوی آن لذت نبرید،

معنی واقعی نوشیدن قهوه را هم از دست خواهید داد.


پس، از حالا نگاهتان را از لیوان بردارید و در حالی که چشم هایتان را بسته اید، از نوشیدن قهوه لذت ببرید

نویسنده: هدی ׀ تاریخ: جمعه 1387/11/11 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

دلامون سبز باشه.........


                 




همه چی عالی بود ، خوب ، خوش ، شاد... خلاصه همونجوری بود که دوس داشتیم.


روزامونو کنار همدیگه ، به یاد همدیگه ، در آغوش همدیگه میگذروندیم. توی شهرکوچیکمون شده بودیم مثال دو تا عاشق. چه خوب روزایی بوود اون روزا ، یادش بخیر...


من یه گوجه سبز ریزه میزه ام ، چند ماهی بیشتر عمر ندارم ، توو این چند ماه فقط میشه عاشق بود.


اصلا ما گوجه سبزا رسممون عاشقیه ، ولی من عاشق یه گوجه فرنگی شدم ، نه یه گوجه سبز.


خیلی چیزامو از دست دادم ، یا بهتر بگم ، از خیلی چیزا گذشتم تا بهش برسم. بهم نمیخوردیم ، هیچ


چیزمون عین هم نبود ، جز اول اسمامون. برای ما گوجه سبزا خیلی مهمه که همیشه با هم باشیم ، ولی


گوجه فرنگیا این رسمو نداشتند و نخواهند داشت. اونا عمرشون زیاده ، فکر میکنن چون عمرشون زیاده


میتونن زیاد عاشق شن ، عشقو به بازی میگیرن چون عمرشون زیاده!


... خلاصه با اینکه همه ی این حرفارو میدونستم ، پا روو عقلم گذاشتمو حرف دلمو گوش کردم .


نمیخوام از خودم تعریف کنم ، ولی خیلی از گوجه سبزا دنبالم بوودن ، یا واضح تر بگم ، خیلی هاشون میخواستن که با من باشن ، ولی برام مهم نبود.

من عاشق یه گوجه ی قرمز شده بودم ، و دیگه برام رنگ سبز معنا نداشت.

وارد شهر قرمزا شدم ، اولاش خیلی سخت بوود ، کسی تحویلم نمیگرفت ، ولی انقد مقاومت کردم


تا بالاخره قبولم کردن. تعجب کردی، نه؟ آره ، من هیچ وقت نمیتونم یه گوجه ی قرمز باشم ،


ولی تونستم یه نقاب قرمز پیدا کنم. نقابی که شاید ظاهرمو قرمز میکرد ، ولی باطنم سبز سبز یاقی میموند. بعد از چند وقت به گوجه ای که میخواستم رسیدم ، یا بهتره  بگم به آرزوم رسیدم. روزای خوشی داشتیم ،


روزایی که وصف نشدنی هستن. اما ، اما ، نمیدونم یه هو چی شد که ورق برگشت...

دیگه گوجه برام گوجه ی قرمز سابق نبود ، فرق کرده بود. به رووش نیاوردم ، همه چی رو توو خودم ریختمو صبر کردم تا دوباره عین سابق شه...


رووز ها میگذشتو گوجه ی من نه تنها عین سابق نمیشد بلکه بد تر هم میشد. یاد حرفای بابا بزرگم افتادم که می گفت : < پسرم رسم گوچه قرمزا عاشق کشیه ، نه عاشقی>

آره ، این گوجه ی ما هم این رسمو به ارث برده بود.میدونی چیه؟ دست خودشون نیست .


هرچه قدر که محبت کنی باهاشون ، بازم کنارت میزننو دست یکی دیگرو میگیرن.

من دیروز گریه کردم ، و امرووز حسرت اوون روزایی رو میخورم که همه ی گوجه سبزا دنبالم بودنو من دنباله سراب عشق...


آلان یه پسر دارم ، یه پسر دو رگه ! ظاهرش بیشتر به قرمزی میزنه ، ولی باطنشو نمیدونم. امید وارم باطنو ظاهرش یکی نباشه...

اگه شما هم ظاهرتون قرمزه ، دلاتوونو سبز نیگه دارید...

 

 سبز باشید...


با تشکر از دوست خوبم   http://www.davazdah-emam.blogfa.com/


 

نویسنده: هدی ׀ تاریخ: جمعه 1387/07/19 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

عشق از نوع مردانه......




وفاداری و علاقه  از دید مردان





یك زوج در اوایل 60 سالگی، در یك رستوران كوچیك رمانتیك سی و پنجمین سالگرد ازدواجشان را جشن گرفته بودن.


ناگهان یك پری كوچولوِ قشنگ سر میزشون ظاهر شد و گفت:چون شما زوجی اینچنین مثال زدنی هستین و درتمام این مدت به هم وفادارموندین ، هر كدومتون می تونین یك آرزو بكنین.



خانم گفت: اووووووووووووووووه ! من می خوام به همراه همسر عزیزم، دور دنیا سفر كنم.





پری چوب جادووییش رو تكون داد و
اجی مجی لا ترجی

دو تا بلیط برای خطوط مسافربری جدید و شیك QM2در دستش ظاهر شد

.




حالا نوبت آقا بود، چند لحظه فكر كرد و گفت:


خب، این خیلی رمانتیكه ولی چنین موقعیتی فقط یك بار در زندگی آدم اتفاق می افته ،

 بنابراین، خیلی متاسفم عزیزم ولی آرزوی من اینه كه همسری 30 سال جوانتر از خودم داشته باشم.




خانم و پری واقعا نا امید شده بودن ولی آرزو، آرزوه دیگه !!!


پری چوب جادوییش و چرخوند و.........

اجی مجی لا ترجی

و آقا 92 ساله شد!



پیام اخلاقی این داستان

مردها موجودات ناسپاسی هستند


نتیجه اخلاقی این داستان برای اقایون :
 
اگه یه پری جلوتون حاضر شد مواظب ارزوهاتون باشین!
نویسنده: هدی ׀ تاریخ: دوشنبه 1387/05/28 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

کودکی به دنبال خدا..................

                                   









                                       



الو ... الو... سلام

کسي اونجا نيست ؟؟؟؟؟

مگه اونجا خونه ي خدا نيست؟

پس چرا کسي جواب نميده؟

يهو يه صداي مهربون! ..مثل اينکه صداي يه فرشتس :  .بله با کي کار داري کوچولو؟

خدا هست؟ باهاش قرار داشتم.. قول داده امشب جوابمو بده.

بگو من ميشنوم .

کودک متعجب پرسيد: مگه تو خدايي ؟من با خدا کار دارم ...

فرشته: هر چي ميخواي به من بگو قول ميدم به خدا بگم .

صداي بغض آلودش آهسته گفت يعني خدام منو دوست نداره؟؟؟؟

فرشته ساکت بود .

بعد از مکثي نه چندان طولاني:نه خدا خيلي دوستت داره.مگه کسي ميتونه تو رو دوست نداشته باشه؟

بلور اشکي که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست وبر روي گونه اش غلطيد و

باهمان بغض گفت :اصلا اگه نگي خدا  باهام حرف بزنه گريه ميکنما...

بعد از چند لحظه هياهوي سکوت :

بگو زيبا بگو .هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگيني ميکند بگو.........

ديگر بغض امانش را بريده بود بلند بلند گريه کرد وگفت:خدا جون خداي مهربون،خداي قشنگم ميخواستم بهت

بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم تو رو خدا................

چرا ؟اين مخالف تقديره .چرا دوست نداري بزرگ بشي؟


آخه خدا من خيلي تو رو دوست دارم قد مامانم ،ده تا دوستت دارم .اگه بزرگ شم نکنه مثل بقيه فراموشت کنم؟


نکنه يادم بره که يه روزي بهت زنگ زدم ؟نکنه يادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟مثل بقيه که بزرگ شدن و حرف منو نمي فهمن.

مثل بقيه که بزرگن و فکر ميکنن من الکي ميگم با تو دوستم .

مگه ما باهم دوست نيستيم؟        پس چرا کسي حرفمو باور نميکنه ؟          خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت

سخته؟مگه اينطوري نمي شه باهات حرف زد...

خدا پس از تمام شدن گريه هاي کودک:

آدم ،محبوب ترين مخلوق من.. چه زود خاطراتش رو به ازاي بزرگ شدن فراموش ميکنه......


کاش همه مثل تو به جاي خواسته هاي عجيب من رو از خودم طلب ميکردند تا تمام دنيا در دستشان جا ميگرفت.

کاش همه مثل تو مرا براي خودم ونه براي خودخواهي شان ميخواستند .دنيا براي تو کوچک است .........

بيا تا براي هميشه کوچک بماني وهرگز بزرگ نشوي...

کودک کنار گوشي تلفن،درحالي که لبخندبرلب داشت در آغوش خدا به خواب فرو رفت...........

                                                                 


از این متن خیلی خوشم اومد و با اجازه صاحب وبلاگ ازش استفاده کردم اینم ادرسش می تونید از مطلبهای زیباش لذت ببرید

http://saba2020.mihanblog.com/Post-240.ASP
نویسنده: هدی ׀ تاریخ: سه شنبه 1387/05/01 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

چی می شه اسمشو گذاشت؟

کی میگه فقط آدمها معنی عشق رو می فهمن؟!

Who said only humans know what love is?

 

 

Yes, animals are more deluded because of their capacity of their physical body, but
occasionally some of them might be able show us the love that we have forgotten on
our 'busy road'. Just like this story.


this is real touching

بله، حیوانات بیشتر فریب می خورند، بخاطر توانایی فیزیکی بدنشان. اما گاه و بی گاه بعضی از آنها می توانند عشقی را که ما در خیابانهای شلوغمان فراموش کرده ایم به ما نشان دهند. مانند این داستان.

این واقعاً تأثیرگزاره

image001.jpg

Hey, wake up! wake up!

هی! پاشو! پاشو!

 

 

A dog was knocked down by a car and died on the middle of the road. Later, another dog is
seen beside the corpse of the dog, he tried to wake his friend up using his leg.

یک سگ با یک ماشین تصادف می کنه و وسط خیابون می میره. بعد از مدتی یک سگ دیگه کنار جسدش دیده میشه، اون سعی می کنه با پاش دوستش رو بیدار کنه.

image002.jpg

Let's move to the safer side of the road...i will move you to the safer side!

بیا به طرف امن جاده بریم.. من می برمت به طرف امن!

 

When his attempts to wake his friend failed, he tried to push his friend to the side of the
road. But the weight of his friend was proven too heavy for him.

وقتی تلاشش برای بیدار کردن دوستش به نتیجه نمیرسه، سعی می کنه اون رو به کنار جاده هل بده. اما وزن دوستش برای اون زیاده.

image003.jpg

Anyone help, tell me what to do.

کسی کمک می کنه، بگید باید چی کار کنم.

 

 

Though the traffic is busy and dangerous, he just will not go away from his friend. Just
stand beside his friend howling and crying.

با اینکه ترافیک سنگین و خطرناکه، اون از پیش دوستش نمیره. فقط همونجا کنارش وامیسته و زوزه می کشه و گریه می کنه.

image004.jpg

A lot of people saw this incident and feel very touched. How even a dog can show his loyalty and love to his friend.

افراد زیادی این رویداد رو دیدن و تحت تأثیر قرار گرفتن. چطور حتی یک سگ می تونه وفاداری و عشقش رو به دوستش نشون بده.

 

viu1199378880b.gif
نویسنده: هدی ׀ تاریخ: یکشنبه 1387/04/09 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀


© All Rights Reserved to eshgh-dostiii.Blogfa.com / Theme by:
iTheme